دلسا جوندلسا جون، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 29 روز سن داره

هدیه خدایی من

روزهای قشنگ من و دلسایی

این روزها من بیشتر مشغول بچه داری هستم و تو مشغول شیطنت و فضولی   هر روز کارای جدیدتری یاد میگیری و من و بابا رو غرق در شادی میکنی   چند وقته که دستت رو میگیری به وسایل و بلند میشی...   دیگه این روزا برای امنیتت، بیشتر وسایل تزیینی رو جمع کردم،   تا راحت باشی   عزیزکم ، دختر نازم ، همه وجودم:   در تاریخ 6 مرداد یعنی 10 روز مونده به 1 سالگیت   بود که اولین قدمهای نازنینت رو برداشتی و   چند خانواده رو کلی ذوق زده کردی ...   مامان فدای اون قدمهای نازت بشه بووووووووووووس   شیرین کاریهایی که تا الان انجام میدی ...
10 مرداد 1393

خانوم کوچولوی دوست داشتنیمون 11 ماهه شد

فرشته ی مهربونم ، همه ی زندگیم:   .اصلا باورم نمیشه که 11 ماه از بودن لذت بخشت در کنارمون میگذره   و تا 1 ماه دیگه 1 ساله میشی...!!!!!   انگار همین دیروز بود که چشمهای قشنگت رو به روی این دنیا باز کردی ...   و من برای اولین بار توی بیمارستان وجود نازنینت رو در آغوش کشیدم..   هر چند که ماههای اول همش آرزو داشتم که زودتر بزرگ بشی ولی   الان دلم برای تمام  لحظه های قشنگ گذشته تنگ شده...   برای اولین ماما گفتنت ، برای اولین خنده ی زیبات، برای اولین باری   که چهاردست و پا رفتی و ما کلی ذوق زدیم، برای اولین مرواریدت   ...
22 تير 1393

دلسا و یه روز گرم تابستونی

دلسای نازنینم:     از اونجایی که این روزها هوا خیلی گرم شده ، و تو هم خیلی گرمایی هستی     من و بابا تصمیم گرفتیم     در یک روز گرم تابستونی ببریمت توی حیاط تا هم یه کمی سرگرم بازی بشی     و هم آب تنی کنی...(البته یه کمی هم شجاع بشی، آخه یه کمی از آب میترسی )     هر چند یه مدتی که گذشت ، از آب تنی کردن ، خیلی خوشت اومد   و همه آبها رو پاشیدی این طرف و اون طرف عسیسسسسم       و اینم دلسای خوشحال از آب بازی     ...
16 تير 1393

جشن دندونی عشق کوچولومون

دلسا جون : بالاخره در تاریخ 1/4/93 بعد از اینکه دومین مرواریدت جوونه زد   برات جشن دندونی گرفتیم   چه شب زیبایی بود...   خیلی خوش گذشت...   خانواده پاپا و مامانی و خاله جونا هم بودن .   البته اولش چون  تازه از خواب ناز بیدار شده بودی   یه کمی اخمو بودی    ولی از اونجایی که عاشق جشن و شادی هستی   بعد از کمی حالت خوب خوب شد و تا آخر شب همراهیمون کردی   فرشته کوچولوی زندگیمون :   رویش مرواریدهای قشنگ و سفیدت مبارک   من و پاپا و کل خانواده عاشقتیم هوارتااااااا...
8 تير 1393

پرنسس زیبایم، ده ماهگیت مبارک...

دلسای نازنینم:   ده ماه از بودن پر از عشقت در کنارمون میگذره و در این ده ماه من و بابا   هر لحظه شاهد   قد کشیدن و بزرگ شدنت هستیم و چه دوست داشتنی است   لحظات بودنت در زندگیمون...   تو این روزا هر روز یه کار جدید و جالب یاد میگیری و خودتو پیش ما عزیز و عزیز تر میکنی   مثلا تازگیها صدای کلاغ رو یاد گرفتی...   بهت میگیم هاپو چی میگه و تو میگی هاپ ، هاپ   وقتی میگیم بای بای کن دستاتو تکون میدی...   دیگه دستتو به میز و هر جایی بتونی میگیری و بلند میشی...   وقتی آینه رو میبینی با زبون خودت می ...
3 تير 1393

اولین حرکت چهاردست و پای دلسای عزیزمممم

دلسای خوبم :   عشقم ، نفسم، عمرم ، ستاره درخشانم ، ماه تابانم ، قلبم ، همه زندگیم :   در تاریخ 14 خرداد تو اولین حرکت چهار دست و پات رو رفتی   و من و بابا مانی رو خیلی ذوق زده کردی.   آخه مدتی بود که ما منتظر این حرکتت بودیم...   هر چند که حدودا از یه ماه پیش سعی میکردی که چهاردست و پا بری   ولی زود خسته می شدی و  ترجیح میدادی که بشینی ...   البته قبل از این تو حالت نشسته جلو می رفتی و خودتو به اسباب بازی هات   میرسوندی ،   به همین خاطر ما فکر میکردیم که تو از اون دسته نی نی هایی هستی  ...
22 خرداد 1393